خرید بک لینک

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد. هرچه هست دوستی نیست

برچسب: داستانی زیبا و کوتاه,داستانی زیبا و کوتاه از شاهنامه,داستان زیبا و کوتاه,داستان زیبا و کوتاه عاشقانه,داستان زیبا و کوتاه انگلیسی,داستانهای زیبا و کوتاه عاشقانه,داستان زيبا و کوتاه,داستان زيبا و كوتاه,داستانهاي زيبا و كوتاه عاشقانه,یک داستان زیبا و کوتاه, نویسنده: ستایش شریفی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 10:47

صفحه بندی