گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد. هرچه هست دوستی نیست
برچسب: داستانی زیبا و کوتاه,داستانی زیبا و کوتاه از شاهنامه,داستان زیبا و کوتاه,داستان زیبا و کوتاه عاشقانه,داستان زیبا و کوتاه انگلیسی,داستانهای زیبا و کوتاه عاشقانه,داستان زيبا و کوتاه,داستان زيبا و كوتاه,داستانهاي زيبا و كوتاه عاشقانه,یک داستان زیبا و کوتاه,
نویسنده: ستایش شریفی